كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

250

ده سفرنامه ( فارسى )

پذيرفت ، درش به حياط بزرگى باز مىشد كه داراى ديوارهاى بلندى بود و فاصله ديوار تا محلى كه شاهزاده نشسته بود درست همان اندازه‌اى بود كه ژنرال براى هدف‌گيرى دقيق طپانچه خود معين كرده بود . ژنرال يك گلوله به هدف شليك كرد كه تيرش به خطا رفت بلافاصله شاهزاده به طرف منشى خود كه پهلويش ايستاده بود برگشت و گفت : بگذار ما هم طپانچه اين مرد فرانسوى را امتحان كنيم برو دست خود را محاذى ديوار قرار بده ! منشى پس از كمى ترديد و تأمل در يك حالت وحشت و سردرگمى ناچار شد اوامر او را اطاعت كند و خود را هدف گلوله قرار دهد شاهزاده آتش گشود ولى خوشبختانه تيرش به خطا رفت . . . بارها اتفاق افتاد كه ميرزا بزرگ به من مىگفت كشور شما داراى مردم خوشبختى است و جائى است كه شماها مىتوانيد چنين دستوراتى را اجرا نماييد . . . عباس ميرزا عباس ميرزا وليعهد ايران جوانى است زيبا و چست و چالاك پركار ، چشمانش سياه و درشت ، رنگ چهره‌اش مانند مردم ايران مايل به تيره ، و صدايش رسا و قوى و خلاصه كلام آنكه تمام رفتار و حركاتش مانند يك شاهزاده است هنگامى كه ايران را ترك نمودم بيست و دو سال داشت . . . ملاقات با ميرزا بزرگ . . . در اينجا بايستى به شرح جالب و مورد علاقه خود يعنى